چهار نفر بودند. اسمشان:همه کس، يک کسي، هرکسي، هيچ کس. کار مهمي در پيش داشتند و همه مطمئن بودند که يک کسي اين کار را به انجام مي رساند. هرکسي مي توانست اين کار را بکند،اما هيچ کس اين کار را نکرد. يک کسي عصباني شد، چرا که اين کار، کار همه کس بود، اما هيچ کس متوجه نبود که همه کس اين کار را نخواهد کرد. سرانجام داستان اين طوري تمام شد که هرکسي يک کسي را سرزنش کرد که چرا هيچ كس اون كارو نكرد
+نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت1:5توسط حسن |
|
About
اين وبلاگ شامل جك واس ا م اس مي باشد
این شماره هم جهت دریافت اس ام اس و جکهای شما عزیزان می باشد